خرید بک لینک
۷ ساله بودم. روزی که عمل کردم و به هوش آمدم، گفتند چون دختر خوبی بودی و گریه نکردی برایت یک عروسک باربی که همیشه آرزویش را داشتی جایزه خریدیم . چشمانم بسته بود و حالا حالاها نمیتوانستم بازشان کنم؛ همینطور در حسرت دیدن عروسک باربی سوختم و سعی کردم با لمس، قیافه اش را تصور کنم. یک بسته ی پلاستیکی همراهش بود که مامان میگفت مهره های رنگی گردنبندش است و وقتی خوب شدی باید خودت نخ کنی و دور گردنش بیندازی. من هم مهره های داخل پلاستیک را لمس میکردم ،و توی ذهنم گردنبند نخ شده را دور گردن زیباترین عروسک دنیا می بستم. فردای آن روز، با صدای مامان از خواب بیدار شدم. برایم صبحانه آورده بود و گفت بعد از ظ

برچسب: خونه,دنیا,بود,عروسکامو,گذاشتم, نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:47

تازه زبان باز کرده بود، من را نینی صدا میزد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نینی ببین، جیجی پوشیدم. " دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و فرار کرده؛ خانواده ی مقتول هم هیچ جوره رضایت نمی دهند و قصاص می خواهند... چند وقت است که شبها توی خواب او را میبینم درحالی که طناب دور گردنش است و با پارچه ای چشمانش پوشانده اند؛ بعد رو میکند به من و میگوید :نینی ببین، جیجی پوشیدم...

برچسب: داستان,کوتاه,تلخ, نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:47

باز هم برق خانه رفته. نمیدانم این بار چندم در این هفته است. از پنجره به حیاط نگاه میکنم که چراغش روشن است. چراغهای آپارتمان روبرویی و کل کوچه هم. حتما باز فیوز پراندهایم. به آشپزخانه میروم و جهت سویچهای جعبه فیوز را عوض میکنم، اما اتفاقی نمیافتد. به اتاقم برمیگردم و پرده را کنار میزنم. نورپردازی نمای آپارتمان روبرویی اتاق من را به اندازه ی یک لامپ ۱۰۰ واتی روشن میکند، اول به این فکر میکنم که این ساختمان ماهی چقدر هزینهی نورپردازی در قالب قسمتی از شارژ ماهانه از ساکنینش میگیرد؟ و چرا انقدددر به ساختمان ما نزدیک است؟ قدیمترها خیابان های۱۲ متری واقعا ۱۲ متر بودند. صدای قارقار کلاغ،

برچسب: آزاتوث, نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:47

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است

پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:47

اسکات فیتسجرالد، کتاب گتسبی بزرگ را اینطور آغاز می کند:

" در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:

« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همهی مردم مزایای تو را نداشته اند. »

کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم...

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:47

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است

پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:47

صفحه بندی